خرید بک لینک

درباره سایت

عاشقانه در تنهایی خفته غم  محمدی

ضربان قلبم و به چه تندی میزد نگاهم دوخته به ریلهای قطار قطاری که صدای بوقش دیدار بود و شوقی که دم از دیدن یارم میزد صدایی سرفهایم دیگر به گوش نمیرسید حتی ریهایم هم این بار نفس کشیدن را برایم اسان کرده بود و چه انتظاری...برای دیدار و چه دیداری...... یاد سهراب

امکانات وب

حسرت

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی 
بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی

یک آسمان پرندگی ام دادی و مرا 
در تنگنای از تو پریدن گذاشتی

وقتی که آب و دانه برایم نریختی 
وقتی کلید در قفس من گذاشتی
 
امروز از همیشه پشیمان تر آمدی 
دنبال من بنای دویدن گذاشتی
 
من نیستم... نگاه کن این باغ سوخته 
تاوان آتشی ست که روشن گذاشتی
 
گیرم هنوز تشنه حرف توام ولی 
گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی؟

آلوچه های چشم تو مثل گذشته اند
اما برای من دل چیدن گذاشتی؟

حالا برو برو که تو این نان تلخ را
در سفره ای به سادگی من گذاشتی

مهدی فرجی

 

 شبی گره شد و روزی به کار من افتاد

 

 

...دو چشم عطریِ او آهوان تاتار است

 

زنی که هفت قدم در نرفته عطار است

 

شبی گره شد و روزی به کار من افتاد

 

زنی که حلقه ی موی طلایی اش دار است

 

به گریه گفتمش از اشتباه من بگذر

 

به خنده گفت که در انتقام، مختار است

 

زنی که در شبِ مسعودی نشابورش

 

هزارها حسنک مثل من سرِ دار است

 

زنی که چارستونِ دل مرا لرزاند

 

چهلستونِ دلش بی ستونِ انکار است

 

زنی که بوی شراب از نفس زدن هایش

 

اگر به «قم» برسد کار مُلک «ری» زار است

 

اگر به ری برسد، ری اگر به وی برسد

 

هزار خمره ی چله نشین به می برسد...

 

 

 

مهدی فرجی

برچسب: نویسنده: روح الله محمدی تاريخ: جمعه 27 فروردين 1395 ساعت: 15:53

صفحه بندی